<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای کوتاه اما آموزنده</title>
<link>https://mynight.blogfa.com</link>
<description>داستان کوتاه - داستان آموزنده - داستان زیبا برای بهترینها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Jan 2012 11:36:09 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دلقك</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/230</link>
<description>مردي نزد روانپزشك رفت و از غم بزرگي كه در دل داشت گفت. دكتر گفت به فلان سيرك برو دلقكي دارد كه آنقدر مي خنداندت كه غمت از ياد مي رود. مرد لبخند زد و گفت : من همان دلقكم.</description>
<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 11:36:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/230</guid>
</item>
<item>
<title>پسر خاركن با آقا بازرجان </title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/229</link>
<description>پسر خاركن با آقا بازرجان يك پيرمرد خاركشي بود كه يك پسر داشت از بسكه دوستش ميداشت نمي گذاشت از خانه بيرون برود حتي نميگذاشت آفتاب و مهتاب او را ببيند تا اينكه پدر خيلي پير شد جوري كه نمي توانست از خانه بيرون برود خار بكند و امرار معاش كنند و پسرش به سن بيست و پنج رسيده بود يك روز پيرمرد به پسرش گفت:«پدر جان من ديگر پير شده ام و نمي توانم خار بكنم كه امرار معاش كنيم حالا نوبت تست كه كار كني تا بتوانيم امرار معاش كنيم» پسرك گفت:«چشم» طناب و تبري برداشت و</description>
<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 05:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/229</guid>
</item>
<item>
<title>به سلامتی !!!</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/228</link>
<description>&gt;&gt;&gt;&gt; &gt;&gt;&gt;&gt; *به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت : &gt;&gt;&gt;&gt; اون رفیــــــــــــــــــــــــق منه ....... &gt;&gt;&gt;&gt; وقتی باختم گفت : من رفیـــــــــــــــــــــــــــقتم ...... &gt;&gt;&gt;&gt; &gt;&gt;&gt;&gt; *به سلامتی کلاغ که آزادی رو به زیبایی ترجیح داد!!!!! &gt;&gt;&gt;&gt; *به سلامتي درياچه اورميه... &gt;&gt;&gt;&gt; نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه... &gt;&gt;&gt;&gt; *به سلامتی لرزش دست های پیر پدر &gt;&gt;&gt;&gt; *به سلامتی نیمکت آخر کلاس که زمانی عالمی داشتیم..........</description>
<pubDate>Wed, 05 Oct 2011 11:10:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/228</guid>
</item>
<item>
<title>داستان قدر شناسی از فرصتها</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/227</link>
<description>مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به</description>
<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 07:25:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/227</guid>
</item>
<item>
<title>داستان قطره</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/226</link>
<description>قطره؛ دلش دریا می خواست خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور كرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن! خدا قطره را به دریا رساند قطره طعم دریا را چشید طعم دریا شدن را</description>
<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 07:22:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/226</guid>
</item>
<item>
<title>کی تو رو گفت</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/225</link>
<description>پيرمرد بنگاهي شصت سال رو راحت داشت .... شال سيدي و جاي مهر روي پيشوني قيافه ظاهر الصلاحي بهش داده بود ... مخصوصا تسبيحي که تند تند ميچرخوند و زير لب ذکر ميگفت...! در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهي به زن و دختر همراهش انداخت ... زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش پونزده شونزده ساله ... زن سلامي کرد و گفت: - حاج اقا اتاق خالي دارين ؟ پيرمرد بنگاهي انداز وراندازي کرد و گفت: - چن نفرين خواهر جان ؟ زن گفت: - من با همين دخترمم حاج اقا</description>
<pubDate>Thu, 04 Nov 2010 07:15:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/225</guid>
</item>
<item>
<title>راز خوشبختی در زندگی مشترک</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/224</link>
<description>یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند. سردبیر میگه: - آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: - بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمال رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو ،دو تا اسب مختلف انتخاب</description>
<pubDate>Wed, 03 Nov 2010 10:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/224</guid>
</item>
<item>
<title>تعهد لاک پشتی</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/223</link>
<description>خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این</description>
<pubDate>Wed, 03 Nov 2010 07:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/223</guid>
</item>
<item>
<title>بهشت و جهنم</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/222</link>
<description></description>
<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 10:17:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/222</guid>
</item>
<item>
<title>اشتباه فرشتگان</title>
<link>https://mynight.blogfa.com/post/221</link>
<description>درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : - جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و… حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.</description>
<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 10:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mynight</dc:creator>
<guid>mynight.blogfa.com/post/221</guid>
</item>
</channel>
</rss>
