داستان قدر شناسی از فرصتها

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..


زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

داستان قطره

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

قطره عبور كرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت
 


و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
 


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

خدا قطره را به دریا رساند

قطره طعم دریا را چشید

طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

 

 


حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 

کی تو رو گفت

  پيرمرد بنگاهي شصت سال رو راحت داشت .... شال سيدي و

جاي مهر روي پيشوني قيافه ظاهر الصلاحي بهش داده بود ...

مخصوصا تسبيحي که تند تند ميچرخوند و زير لب ذکر ميگفت...!

در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهي به

زن و دختر همراهش انداخت ...

زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش پونزده شونزده ساله ...

زن سلامي کرد و گفت:

- حاج اقا اتاق خالي دارين ؟

پيرمرد بنگاهي انداز وراندازي کرد و گفت:

- چن نفرين خواهر جان ؟

زن گفت:

- من با همين دخترمم حاج اقا .... دونفر !

مرد بنگاهي اشاره اي به صندلي کرد و گفت :

- بشين ببينم !... پس کو شوهرت خواهر ؟

زن همونطور که داشت مينشست گفت :

- شوهرم مُرده حاج اقا ... بقاي عمر شما باشه غشي بود حاج اقا ...

بار آخرم تو حموم عمومي زير دوش غش کرد مُرد ... من موندم با همين

دختر ويلون و سيلون ... يک اتاقي اگه بشه خوبه.... کرايه زياد نميتونم

بدم ...خانه هاي مردم کارگري ميکنم که دستم دراز نباشه پيش کسي.

مرد بنگاهي گفت:

- خدا ساخته برات ... يک اتاق هست با يک اشپزخانه کوچيک ...

همين پشته ... انگار اصلا فقط بدرد شما ميخوره ... سر مسترابشم

يک دوش داره ... برا حموم رفتنم خوبه همونجا

زن گفت:

- اجارش چنده حاج اقا ؟

مرد بنگاهي گفت:

- حرف اجاره نزن خواهرم... شما سايه بالا سر ندارين ... پس

مسلموني کجا رفته؟ خدا و پيغمبر چي؟ مال خودمه اونجا ...

دلم ميخواد بدم شما بشينين !

زن گفت:

- حاج اقا اينجور که نميشه. مجاني که نميشه خب !

مرد بنگاهي گفت :

- چرا نشه خواهر ... کار خير ميکنم ذخيره اخرت ...مگه همه چي

پوله ؟ ... بخاطر ثوابش ... بخاطر علي ! بخاطر فاطمه ! تازه مگه

من گفتم مجاني ؟

مرد بنگاه دار به دختر که داشت روزنامه ها رو نگاه ميکرد گفت :

- دختر جان يک زحمتي بکش برو اون سوپر روبرو بگو سيد عباس

بنگاه دار گفته يادش نره شير نگر داره ...

دختر گفت چشم و رفت بيرون ...

مرد بنگاهي به زن گفت :

- فرستادمش پي نخود سيا ... راستش من زنم مريضه ... اگه

قبول کني هفته اي يک بار من ميام اونجا مهمونتم ... کار خلاف

شرعم نميخام بکنم ... صيغه ميکنم که حلال حروميشم درست

بشه ... خدا و پيغمبرم راضي بشن ! چي ميگي حالا ؟

زن من و مني کرد و گفت :

- حاج اقا روم نميشه اما راستشو بخواي حرفي ندرم ....! فقط

دلم نميخواد دخترم بفهمه مادرش صيغه شده

مرد بنگاهي گفت:

- زن حسابي کي خودتو گفت ؟ من دخترتو ميخام !

زن مثل ببر تيرخورده از جا بلند شد گفت :

- خجالت بکش با اين سن و سالت پيره سگ ... همين بود

برا خدا و پيغمبر ؟ همين بود برا علي و فاطمه ... همين بود برا

ثوابش ؟ اي خاک عالم تو او سرت با اون مسلموني و خدا پيغمبرت ...

زن در رو محکم زد به هم رفت بيرون ...

بنگاهي از پشت شيشه زن رو ديد که دست دخترش رو گرفت و

کشيد برد ...

پير مرد بنگاهي گفت :

- آدم اينروزا بيزار ميشه از کار ثواب... نميخواي نخا ... ميدمش اجاره ...

دخترتم تحفه اي نبود .... دختر لاغر مفتش گرونه .... والله

راز خوشبختی در زندگی مشترک

یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.

آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی

کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند

تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:

- آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

- بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمال رفتیم،اونجا برای اسب

سواری هر دو ،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم

 به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و

همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

"این بار اولته"

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون

اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:

"این دومین بارت"

 بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو

انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک

کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :

"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیوانه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:

"این بار اولت بود" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


تعهد لاک پشتی

خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که

لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند،

هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب

ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.

برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو

باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق

بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از

خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید،

گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته

چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال …

شش سال …

سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست

به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع

به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت

بیرون پرید،

«دیدید، می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی چیه به نظرتون؟؟؟؟؟؟

 

 

بهشت و جهنم

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند

و می گوید :

- جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث

است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم

افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

داستان دو طوطي!

يک خانم براي طرح مشکلش به کليسا رفت. او با کشيش

ملاقات کرد و برايش گفت:

- من دو طوطي ماده دارم که فوق العاده زيبا هستند. اما

متاسفانه فقط يک جمله بلدند که بگويند " ما دو تا فاحشه

هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم"

 اين موضوع براي من واقعا دردسر شده و آبروي من را به

خطر انداخته. از شما کمک ميخواهم. من را راهنمايي کنيد

که چگونه آنها را اصلاح کنم؟

کشيش که از حرفهاي خانم خيلي جا خورده بود گفت:

- اين واقعاً جاي تاسف دارد که طوطي هاي شما چنين

عبارتي را بلدند من يک جفت طوطي نر در کليسا دارم.

آنها خيلي خوب حرف ميزنند و اغلب اوقات دعا ميخوانند.

 به شما توصيه ميکنم طوطيهايتان را مدتي به من بسپاريد.

شايد در مجاورت طوطي هاي من آنها به جاي آن عبارت

وحشتناک ياد بگيرند کمي دعا بخوانند.

 خانم که از اين پيشنهاد خيلي خوشحال شده بود با

کمال ميل پذيرفت.

 فرداي آن روز خانم با قفس طوطي هاي خود به کليسا

رفت و به اطاق پشتي نزد کشيش رفت .کشيش در قفس

طوطي هايش را باز کرد و خانم طوطي هاي ماده را داخل

قفس کشيش انداخت.

 يکي از طوطي هاي ماده گفت:

- ما دو تا فاحشه هستيم. مياي با هم خوش بگذرونيم؟

طوطي هاي نر نگاهي به همديگر انداختند. سپس يکي

به ديگري گفت:

 - اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد!

مادر

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .

پسر با عصبانیت گفت:

- چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت :

- ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی،

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت

میز تلفنبا شمع نیمه سوخته یافت…

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

پيرمرد و دوست دخترش!

در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و

زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی

شد و به جواهرفروش گفت:

"برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی

که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.

چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

 پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت:

- خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون

رو چطور پرداخت می کنید؟

پیرمرد گفت:

- با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب

من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما

می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و

تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را

از شما می گیرم.

 دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به

پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:

- من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی

حسابتون هیچ پولی وجود نداره!

پیرمرد جواب داد:

- متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر

هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!

بخت خفته

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد

که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا می کرد "بخت با من یار نیست"

و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد

جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید.

گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

گرگ گفت: "می شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سردردهای

 وحشتناک می شوم؟"

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.


او رفت و رفت تا به مزرعه ی وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت

کار می کردند.

یکی از کشاورز ها جلو آمد و گفت: "ای مرد کجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

کشاورز گفت: "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است

من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود،

در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی کند و حاصل زحمات

من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است؟"

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان

بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید: "ای مرد به کجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او

جادوگری بس تواناست!"

شاه گفت: "آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان

بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و

سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟"

مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود

را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس راز ها را با وی در میان گذاشت و

گفت: "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"

و مرد با بختی بیدار باز گشت ...

به شاه شهر نظاميان گفت: "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت

می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی،

از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را

به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

 و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار

باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس

ترس بتازد."

شاه اندیشید و سپس گفت: "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج

کن تا با هم کشوری آباد بسازیم."

مرد خنده ای کرد و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز

برایم جفت و جور کرده است!"

و رفت ...

به دهقان گفت: "وصیت پدرت درست بوده است ، شما باید در زیر زمین

بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، ک

ه با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."

کشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا با

هم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد."

مرد خنده ای کرد و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را

اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز

برایم جفت و جور کرده است!"

و رفت ...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت:

"سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و

تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"

شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید؟


بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید،

مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او

را خورد.

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که

از مغازه دورش کند. اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت.

روی کاغذ نوشته بود "لطفا دوازده سوسیس و یک ران گوشت بدین".

 یک اسکناس 10 دلاری هم همراه کاغذ بود!

قصاب با کمال و حیرت تعجب، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و

در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود.

این بود که بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا

چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد

و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد، دوباره شماره آنرا چک کرد.

اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال

حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد.

پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد.

اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبال او رفت.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت

و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد

اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری

باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و

بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:

- چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست

 که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:

- تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق

روش برگشتن سریع به خونه رو فراموش می کنه!

 

شاید طرح این داستان با اندازه ای اغراق همراه است که البته برای خیلی ها

باورش مشکله ولی نکته های اخلاقی در این نگارش وجود داره که بد نیست

بهش توجه داشته باشیم .

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود و

دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر

 ارزشمند و غنیمت است

و خلاصه سوم اینکه بدانیم دنیا پر از تناقضاتی است که ممکن است در باورمان

نگنجد

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر

 داشته های مان را بدانیم.

خدايا شكر

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به

کارهای آنها نگاه می کند.

 هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ،

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید:

- شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت:

- اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند

را تحویل می گیریم .......

مرد کمی جلوتر رفت .

باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند

و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید:

- شماها چکار می کنید ؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

- اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای

بندگان به زمین می فرستیم.

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید:

- شما چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد :

- اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب

شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:

- مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:

- بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : " خدایا شکر " 

آینه

چندین سال پیش بود . ما تو یک خانواده خیلی فقیر تو یک ده دور افتاده

به نام "روکی" , تو یک کلبه کوچیک زندگی می کردیم .

روزها تو مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمون می برد.

 کلبمون نه اتاقی داشت , نه اسباب و اثاثیه ای , نه نور کافی .

از برداشت محصول اونقدر گیرمون می اومد که شکم پدر و مادر و سه تا

بچه سیر بشه .

یادم میاد یک سال که نمی دونم به چه علتی , محصولمون بی دلیل بیشتر

از سالهای پیش شد . برای همین بیشتر از همیشه پول گرفتیم .

یه شب مامان ذوق زده یه مجله خاک خورده و کهنه رو از تو صندوق کشید

بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یه آینه نشونمون داد .

همه با چشمهای هیجان زده عکس رو نگاه می کردیم .

مامان گفت بیایید این آینه رو بخریم , حالا که کمی پول داریم , اینم خیلی

خوشگله٬ ما پیش از اون هیچوقت آینه نداشتیم ,

این هیجان انگیز ترین اتفاقی بود که می تونست برامون بیفته .

پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول رو دادیم به همسایه تا وقتی

میره شهر برامون بخره .

آفتاب نزده باید حرکت می کرد , از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود ,

یعنی یک روز پیاده روی , تازه اگه تند راه می رفت.

 سه روز بعد وقتی همه داشتیم تو مزرعه کار می کردیم , صدای همسایمون

رو شنیدیم که یه بسته رو از دور بهمون نشون میداد .

چند دقیقه بعد همه تو کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته رو باز کرد

مامان اولین کسی بود که جیغ زد :

"وای ی ی ی ... حسین آقا , تو همیشه می گفتی من خوشگلماااا ,

واقعا من خوشگلما

بابا آینه رو گرفت دستش و نگاهی توش کرد . همینطوری که سیبیلاش

رو میمالید و لبخند ریزی میزد با اون صدای کلفتش گفت , آره منم خشنم ,

اما جذابم , نه ؟

" نفر بعدی آبجی کوچیکه بود :

"مامان , واقعا چشمهام به تو رفته ها

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه

نگاه می کرد :

می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد

... یهو آینه رو از دستش قاپیدم و توش نگاه کردم

می دونی ؟ تو چهار سالگی یه قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف

صورتم از ریخت افتاده بود.

وقتی تصویرم رو دیدم , یهو داد زدم :

" من زشتم ! , من زشتم "

بدنم می لرزید , دلم می خواست آینه رو بشکونم , همینطوری که

گوله های اشکم میومد به بابا گفتم :

یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

-  آره عزیزم , همیشه همین ریختی بودی.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داری ؟

- آره پسرم , همیشه دوستت دارم.

 - چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

- چون تو مال من هستی.

 سالها از اون قضیه گذشته , حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه

می کنم و می بینم درونم زشته .

اونوقت که از خدا می پرسم : یعنی واقعا دوستم داری ؟

بهم جواب میده :

- بله

و وقتی بهش می گم: چرا دوستم داری ؟

می گه:چون مال من هستی.

 

 

::: آرزو :::

 رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در
یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم
زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او
بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ
هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش
می میرد.
قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به
زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت:
ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول
خواست اصلاً بچه مریض ندارد، حتی ازدواج هم نکرده است او تو
را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد:
خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است.
این که خیلی عالی است.
 

اسکناس

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش

را ديد كه در انتظار او بود.

- سلام بابایی ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كالی چخد پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي نداره. چرا چنين سئوالي

ميكني؟

- فقط ميخوام بدونم بابایی

- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسيار خوب مي گم : 2000 تومن

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.

بعد به مرد نگاه كرد و گفت : بابایی ميشه 1000 تومن به من قرض بدی ؟

مرد عصباني شد و گفت :

اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن

يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚

سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي.

من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:

چطور به خودش اجازه مي ده فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كنه؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش

خيلي تند وخشن رفتار كرده است.

شايد واقعآ چيزي بوده كه  براي خريدنش به 1000 تومن نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه بابا ، بيدالم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني

بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 1000 تومن  كه

خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد :

مچكلم باباجونی ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند

اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد

و با ناراحتي گفت :

با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد:

براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 2000 تومن دارم.

آيا مي تونم يك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم بابایی...

 

بهشت و جهنم

 یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:

"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها

را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.

درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک

ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.

به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با

دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان

وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست

خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.

اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود،

نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.

آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند،

ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.

مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!

می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند،

در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"