انتظار

تو رفتی و من شدم لحظه شمارت

دو قطره اشک مانده یادگارت

اگر برگشتی و من را ندیدی

بدان که مرده ام از انتظارت . . .

من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم

روزگاری با غم دوری تو، من ساختم


قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم


با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه


بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم


شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت


من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم


گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد


باز اما من برایت این نوا بنواختم


بی تو سرگردان و حیران گم شدم در خویشتن


با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم

 
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود


من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم


پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد


گویا جز تو همه دنیا به دور انداختم

ـ شيطان به خداوند گفت: چگونه است كه بندگانت تو را دوست مي دارند و تو را نا فرماني مي كنند در حالي كه با من دشمن اند ولي از من اطاعت مي كنند؟!

خطاب رسيد كه: اي ابليس به واسطة همان دوستي كه به من دارند و دشمني كه با تو دارند از نافرماني هاي آنان در خواهم گذشت.

نكته هاي زندگي 1

ـ نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر از اين بود. بخواهيد كه خودتان بهتر از اين باشيد.

 ـنقاط ضعف هر كسي بسيار بيشتر از نقاط قوت اوست . هميشه روي نقاط قوت خود تمركز كنيد.

ـ ترديدها را كنار بگذاريد. خود را كاملاً متعهد سازيد كه زندگي اي را آغاز كنيد كه براي آن ساخته شده ايد.

ـاگر به نداي درون خود گوش فرا دهيد و از فطرت خود پيروي كنيد احتمال اين كه بار ديگر مرتكب اشتباه شويد بسيار كم خواهد شد .

 ـ بدترين و خطرناکترين کلمات اينست: «همه اين جورند».

 ـ«موفقيت» بدست‌آوردن چيزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چيزی است که بدست‌آورده‌ای.

 ـ پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعداز هر زمين خوردنی برخيزی.

 

نظر دانشجو هاي رشته هاي مختلف در مورد عشق و عاشقي

ـ دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت.

ـ دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است.

ـ دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است.

ـ دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست.

ـ دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون     2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن.

ـ دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني.

ـ دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اينكار را مرتب تكرار كن.

ـ دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد.

ـ دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن.

ـ دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس:       " چرا " ؟

ـ دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد.

و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود . سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری، زمین جای تو نیست ، زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام، زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمین آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، آکنده از خطا و از صواب است، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گرنه... 

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت، انسان نمی توانست برود. انسان بر دزگاه بهشت وا مانده بود می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد، چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه وا داشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد، خدا گفت: حال انتخاب کن زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی، برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش بهتر گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد رنج و نبرد و صبوری را.

و این آغاز انسان بود.....

عاشق شو

 

ای همه من!

 وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید! اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من !

وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من !

وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من !

کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من !

وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

 

ای دوست

عاشق شو

گویا هرگز کسی دلت را نشکسته!

 و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...

عشق

اگر عشق نباشد مولکول‌های اکسیژن و هیدرژن نمی‌توانند اینقدر محکم همدیگر را فشار بدهند که اشک جفتشون در بیاید!!

دلم یک دنیا برات تنگ است

با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

نمیشود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

که می گوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی است 

که از حادثه عشق تر است 

و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد 

 دفترم خیس میشودو برای چند لحظه آرام میشوم و

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی 

 ودوباره....

قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد . . .


******

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است، گوش کردن نیست بلکه درک کردن است، دیدن نیست بلکه احساس کردن است، جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است، حتی اگر شده تنها . . .


******


در وفا هیچکس استاد نیست ولی در بی وفائی همه استادن !چطوری استاد !؟


******

اشک من بارون غربت

تو دلم غبار حسرت


من برات سوغاتی دارم

یه سبد گل محبت

******


گر قضای روزگار تکه کند قلب مرا

مینویسم روی هر تکه از آن نام تو را . . .


******


صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر
ولی از همه دردناکتر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش


******


دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد چرا که من دیده ام یک آسمان کلاغ ٬ رقص باران را در کلاه مترسک به ریشخند گرفته اند . . .


******

شادی بهانه ایست برای زندگی ، زندگی پر بهانه ای را برایت آرزومندم !

******


اگه نصف دنیارو بهم بدن قبول نمیکنم ، آخه میترسم تو توی نصف دیگه باشی !

به نام او که تو را برای من آفرید...

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم

 

وقتی شب، شب سفر بود توی كوچه‌های وحشت
وقتی همسایه كسی بود واسه بردنم به
ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم كشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی

 

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت

 

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا كه باشه هر جای دنیا كه باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظه‌ها كه باشی
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی‌ریای من بود

 

یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت

 

 

دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد !!

پرستش

در این دنیا من او را می پرستم

هم او را هم خدا را می پرستم

تمام زاهدان یکتا پرستند

ولیکن من دو تا را می پرستم

دریا

تو دریا بودی و من زورقی خرد

به هر جا خواست امواجت مرا برد

دلم پارو زن بیچاره ای بود

که در آغوش امواجت شبی مرد !

آرزو

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری !!

یاد

گر از یادم رود عالم،تو از یادم نخواهی رفت

به شرط آنکه گهگاهی،تو هم از ما کنی یادی

گرو

آن روز دلت پیش دلم بود گرو

دامان مرا سفت گرفتی که نرو !

حالا که دلت به دیگری مایل شد

کفش های مرا جفت نمودی که برو ؟!!!

                   گفتم: چشمم ! 

                                   گفت: به راهش میدار  !                                                         

                   گفتم: قلبم !

گفت: پر آهش میدار !                          

                    گفتم: دلم !

گفت: چه داری در دل؟                         

                     گفتم: غم تو !

گفت: نگاهش میدار !                        

دستها آلوده است ...

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید...                        

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد                           

و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم         

گل گندم خوب است

           گل خوبی زیباست                                                                 

ای دریغا که همه مزرعه دلها را                                        

                                                             علف هرزه کین پوشانده

و کسی فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست ...

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست ؟

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؟

و زمانی شده است که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

تمنا

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید غم هجران تو یا نه ؟

ای تیر غمت در دل عشاق نشانه

خواب

آن دوست که عهد دوست داری بشکست

میرفت و منش گرفته دامن در دست

میگفت که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

نه از آشنایان وفا دیده ام                  

نه در باده نوشان صفا دیده ام

ز نا مردمی ها نرنجد دلم                 

که از چشم خود هم خطا دیده ام !

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت.

 

 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز،

با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز،

با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز،

با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز،

و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز.

ضرب المثل چيني

 

 

 

قدر مشکلات را بدانیم!

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

نارنین

روزگار غریبیست نازنین....

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

دوستت دارم

مرا صد بار از خود برانی

دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی

دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن ؟

چه حاصل از وفا کردن ؟


مرا لایق بدانی یا ندانی

دوستت دارم.

کدوم بهتره دوست داشتن یا عاشق بودن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

تا حالا به این فکر کردی که فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن چیه؟ و کدومش بهتره؟بهتره عاشق کسی باشیم یا دوسش داشته باشیم؟

دکتر شریعتی جمله ای میگه به این مضمون خدایا  هر آنکه  را دوستش داری بیاموز که عشق برتر از زندگی است و  هر آنکه را بیشتر دوست داری بیاموز که دوست داشتن برتر از عشق است .شاید این جمله رو بارها شنیده باشیم و اما خوب بهش فکر نکرده باشیم من میخوام نظر خودمو بگم چیزی که تجربه کردم و میدونم نظر خیلی ها هم ممکنه این باشه

دیدگاه من اینه که آدم وقتی عاشق میشه یه جورایی خودخواه میشه و همه چیز رو برای خودش میخواد کوچکترین مسئله ای که بین خودشو طرف مقابل فاصله ایجاد کنه رو نمیتونه تحمل کنه همیشه اضطراب داره استرس داره تمرکز نداره و....و دقیقآ  به همین دلایله که هیچ انتخابی رو به طرف مقابلش نمیده مدام به این فکر میکنه که چطور رقبا رو دک کنه و خودشو تو چشم معشوق بالا ببره و به اون بفهمونه که بابا  با من  به همه چیز و همه جا میرسی من همون شاهزاده خیالات تو  هستم و تو پری قصه های منی و.....

اما دوست داشتن یه چیز  دیگه اس تو وقتی کسی رو واقعآ دوست داشته باشی همش به این فکر میکنی که چه کاری میتونی انجام بدی تا طرفت به بهترین نتیجه ممکن برسه  خودتو فراموش میکنی و به خواست اون فکر میکنی اونو در بالاترین مرتبه و خودتو در پایین ترین  نقطه قرار میدی حتی اگه عاشقش باشی و اگه ببینی با شخص دیگه ای خوشبخت تره از خواسته خودت دست بر میداری چرا؟ چون واقآ دوستش داری

این فرق بین دوست داشتن و عاشق بودنه.

نظر شما چیه؟ لطفا نظرتون رو بگید تا بدونم شما هم مثل من فکر می کنید یا نه؟

شانس

كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.

يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.

كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.

كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»

فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.

اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»

كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»

در اول دفتر همگان نام نویسند

من گمشده عشق توام نام ندارم!!

درمان

اگر چه کار من سامان ندارد

اگر چه غصه ام پایان ندارد

ولیکن خاطری آسوده دارم

که دیگر درد من درمان ندارد!!

مواظب فرصتهایی که زندگی بهت میده باش!

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..


زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب

پروردگارا

 

عزتم را به نداری و تنگدستی  از میان مبر

                          که مبادا از شدت فقر

                                          از روزی خواهان تو

                                                            روزی خواهم

                   و از بندگان بد کردارت

                                            عزت طلبم

و خدایا

 

      به من زیستنی عطا کن

                                      که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

                                                          حسرت نخورم

        و مردنی عطا کن

                     که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها

و تباهی ها دورهم جمع شدند. خسته تر وکسل تر ازهمیشه. ناگهان ذکاوت

ایستاد وگفت: بیاید یک بازی کنیم. مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد

شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد که من چشم میگذارم وازآنجایی که هیچ کس

نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن.

همه رفتن تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد.

خیانت در داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت درمیان ابرها پنهان شد.

هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیرسنگی پنهان می شوم اما به ته

دریا رفت. دیوانگی مشغول شمردن بود وهمه پنهان شده بودند جز((عشق))

که همواره مردد بود.نمی توانست تصمیم بگیرد.( البته جای تعجب هم نیست

چون همه می دانند که پنهان کردن عشق مشکل است ). درهمین هنگام

دیوانگی به پایان شماره ها رسید. وقتی که دیوانگی به 100 رسید، عشق

پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی داد زد که دارم میام و

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، زیرا تنبلی ، تنبلی اش شده بود جایی

پنهان شود. بعد لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان شده بود. دروغ ته

دریاچه و هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد. بجز عشق که

از یافتن او نا امید شده بود. حسادت در گوشهای دیوانگی زمزمه کرد که

تو فقط باید عشق را پیدا کنی و اون پشت بوته گل رز است. دیوانگی هم

دیوانگی کرد وشاخه چنگک مانندی را از درختی کند وبا شدت و هیجان

زیاد اون رو در بوته گل رز فرو کرد ودوباره این کار را تکرار کرد تا

متوجه صدای ناله ای شد. عشق از پشت بوته رز بیرون اومد، در حالی

که با دستهایش صورت خود رو پوشانده بود. چون دیگر نمی توانست

جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی بسیار ناراحت شد و گفت :

وای من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو رو درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد

نمی توانی مرا درمان کنی.اما اگرمی خواهی کاری کنی،راهنمای من شو.

 

و اینگونه شد که از اون روزبه بعدعشق کورشد

و دیوانگی همراه و راهنمای عشق شد.

رها

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
                           * * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
                            * * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
                           * * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
                           * * *
نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من

کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد

تا که هر بی سر و پا نام خود عاشق ننهد

آرزو

-من از طرف خدا اومدم. من اومدم تا یکی از آرزو های تو را بر آورده کنم.

زن می توانست یک آرزو کند. آرزو کرد که به آرزوی دوران کودکیش برسد، ولی همانطور مانده بود.

یادش آمد که در کودکی اش آرزو داشت که بزرگ شود!!!

عکس برداری فرشته ها

دختری کوچک که خانه شان در بیرون شهر قرار داشت، مجبور بود که هر روز برای رفتن به مدرسه مسیری طولانی را پیاده طی کند.

یک روز صبح هوا ابری بود، دختر کوچک طبق معمول هر روز برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شد. هنوز چند دقیقه از رفتن دختر نگذشته بود که ناگهان بادی شدید شروع به وزیدن کرد و ابرهای سیاهی آسمان را پوشاندند، صدای رعد و برق مهیبی به گوش رسید.

مادر دختر که نگران فرزندش شده بود با خود فکر کرد که حتما دختر کوچکش از صدای رعد و برق دچار وحشت شده است و دچار اضطراب شدیدی شد، چرا که فکر کرد ممکن است صاعقه ای به دخترش اصابت کند. بنابراین خیلی سریع از خانه خارج شد و سوار اتومبیلش شد تا خودش را به دختر برساند.

در طی مسیر هوا بدتر و بدتر شد و آذرخش هایی پشت سر هم در آسمان ظاهر می شدند و پشت سر آنها صدای مهیبی به گوش می رسید. ناگهان زن از دور دخترش را دید با خوشحالی بر سرعت اتومبیل افزود، وقتی نزدیکتر شد متوجه شد هر بار که آذرخشی آسمان را روشن می کند کودک می ایستد و به آسمان رو می کند و لبخند می زند.

 مادر با نگرانی اتومبیل را متوقف کرد و از آن خارج شد و خودش را به دخترش رساند و علت این کارش را از او پرسید.

کودک پاسخ داد: لبخند می زنم مگه نمی بینی که فرشته ها دارند آن بالا از من عکس می گیرند!!!

به نظر من از این داستان می توان نتیجه گرفت که بچه ها دارای احساسات قشنگتری هستند و انسان با افرایش سن دیدش نسبت به مسائل کاملا عوض می شود.

مطالب دوستان

*.
.•*..*•..•*..*
.•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•. .•*
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
.•*. .•*..•*..*•. ..•*..*•. •*..*•. .
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*.
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .
´´´´#####´´´´´´####.•*..*•. .•*..*•.
´´########´´#######.•*..*•. .•*..*•.
´############´´´´###.•*..*•. .•*..*•..
#############´´´´´###.•*..*•. .•*..*•.
###############´´###..•*..*•. .•*..*•.
############### ´###..•*..*•. .•*..*•..
´##################.`.•*..*•. .•*..*•.
´´´###############..•*..*•. .•*..*•. 
´´´´´############.*.•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´#########.`.•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´´´######..•*..*•. .•*..*•.
´´´´´´´´´´´###..•*..*•. .•*..*•.•
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
.•*...•*..*•. ..•*..*•. . .•*.•*.
.•*..*•. .•*..*•. .•*..*•.
.•*...•*..*•. ..•*..*•.
.•*..*•. .•*..*•.
.•*..*•. .•*..
.•*..*•. .

 سعید

********************************

 گفتم : عشقت لكه كوچكی است بر پوستم
با آب پاك می شود یا الكل
گفتم : از تغییر فصل یا تغییر آبی و هواست
و اگر پرسیدند گفتم : از احساسات و سوختگی آفتاب
خراشی كوچك روی صورت كه زود خوب می شود
گفتم : عشقت رود خانه ء كوچكی ست
كه چراگاه ها را زنده می كند و مزارع را سیراب
اما وقتی بر ساحلم فرود آمدی دهكده ها غرق شد و باغها ...
و بسترم را برد
دیوار خانه ام خراب شد
و من سرگردان بر زمین رها ...
در ابتدا گفتم : عشقت ابری آرام ... میگذرد
در بندری امن، سلامت
و اینكه عشق ما مثل همه عشق ها روزی به پایان می رسد
و تو چون نوشته ای بر آینه روز ناپدید می شوی
و زمان ریشه اشتیاق را می خشكاند
و برف می پوشاند

گفتم كه اشتیاقم به چشم های تو عادی ست واژه های عاشقانه ام...
اما حالا می فهمم چه اشتباهی كردم !
عشق تو لكه ای كوچك روی پوستم نبود
كه با آب بنفشه و رازیانه مداوا شود
زخمی كه با مرهمی و گیاهی شفا یابد
تبی از باد های شمالی ...
عشق تو هجوم شمشیری بود بر تنم
لشگری مهاجم
و نخستین قدم در جاده جنون...

مصطفی

***********************************

امتحان

هوا انقدر خوب و بهاري بود كه تمام پرنده ها جشن آواز گرفته بودند.

چشمم به صفحه كتاب، اما حواسم به صداي گريه اون دختر بود. پسره هم كه انگار ول كن قضيه نبود.

باورم نمي شد پسره انگار خل شده بود، توي روز روشن، جلوي چشم اين همه آدم، تو پارك دست دختره رو گرفته بود و مي خواست به زور با خودش ببره.

هيچكس هم جرات جلو رفتن نداشت. دختر بيچاره تقريبا روي زمين افتاده بود و پسر بي اعتنا به اطراف فقط فحش مي داد و دختر را تهديد مي كرد. صحنه عجيبي بود هميشه اينطور مواقع يكي يك كاري مي كرد، اما انگار از ترس چاقوي ضامن دار همه ميخكوب شده بودند.

از جايم بلند شدم، اعصابم از صداي مداوم تهديد هاي پسر و زاري و التماس دختره حسابي به هم ريخته بود. لحظه حساسي بود، بايد يك كاري مي كردم.

عاقلانه ترين كار آماده شدن براي امتحان فردا بود، پس تصميم خودم رو گرفتم.

ويدئو را خاموش كردم و مشغول مطالعه شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سخنراني يك استاد خوش شانس

از بدو تولد موفق بودم وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد. ازهمون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي هويه !!

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بده، پي در پي شير مي خوردم و به درد دلم توجه نمي كردم. اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب مي بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من مي شد كه برم پاي تخته زنگ ميخورد ! هر صفحه از كتاب رو باز مي كردم جواب سوالي بود كه معلم از من مي پرسيد !

اين بود كه سال سوم و چهارم دبيرستان كه بودم معلمم كه من رو نابغه مي دونست، منو فرستاد المپياد رياضي!!!

توي المپياد اول شدم! آخه ورقه من گم شده بود و يكي از ورقه ها بي اسم بود، منم گفتم: اسمم رو يادم رفته بنويسم!!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم. هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهرو يه دسته ي عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سر رسيد و از اينكه دسته ي عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد!

اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي داشتم يهو جلوم سبز مي شد وازاينكه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد!

بعدا در دانشگاه پيچيد كه دختر رئيس دانشگاه عاشق منجي خودش شده، تازه فهميدم اون دختر كيه و اون منجي كيه !!!

يه روز براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم، يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست؟ ديدم افتاده توي دست اون خانم.

خلاصه اين شد ماجراي خواستگاري ما !!

الان هم استاد شمام، كسي سوالي نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آينه

-          تو كي هستي ؟ چي مي خواي ؟ چرا دست از سرم بر نميداري ؟

بغض كرده بود ، آشفته و پريشان از اين سر اتاق به آن سر اتاق ميرفت ، مي خواست همه چيز را به هم بريزد.

درآينه به خودش نگاهي انداخت ، موهايش ژوليده و قيافه اش وحشتزده  بود. به ناگاه شروع كرد همه چيز را به هم ريختن ، كاغذهايي را كه روي زمين پخش شده بود برداشت و پاره كرد. بعد روي زمين نشست و با صداي گرفته اي گفت:

خدايا ! من كيم ؟ چرا اينجام ؟ يه نفر نيست اينا رو به من بگه ؟

سپس چشم به آينه اي دوخت كه روي زمين افتاده بود و ناگهان با مشت روي آن كوبيد ، آينه تكه تكه شد  و جيغ دختر جوان به آسمان رفت.

 در همين هنگام در باز شد و مادر دختر در حالي كه وارد اتاق ميشد، با ديدن دست خوني دخترش، محكم زد توي صورت خودش و گفت:

خدا منو بكشه از دست تو راحت بشم ، با اين تمرين بازيگري كردنت !!!!!!!!!

عشق سنتي

مثل سيگار و قرض و فالوده

تا جهان بوده عشق هم بوده !

ليك چون بوده قابل تفسير

كرده آداب آن به كل تغيير

آدم از دوره حجر كم كم

كرده بنياد عشق را محكم

تا كه در عصر سنتي به مرور

شده واقف زعشق و مستي و شور

پاره اي كارهاي نامعقول

هست در عشق  سنتي معمول !

پسري آتشي مزاج اغلب

به لب چشمه، يا كه در مكتب !

دختري نودميده را ديده

دخترك هم به عشوه خنديده !

پسراز طبع پر تلاطم خويش

رفته گردو شكسته با دم خويش !

شده مانند: ويس يا وامق

نه كه يك دل، هزار دل عاشق !

ليك از آنجا كه چرخ مينايي

ندهد بي مگس به كس چايي !

اين وسط والدين آن دو جوان

مطلع مي شوند از جريان

غالبا خانواده دختر

مي نهد چوب لاي چرخ پسر !

يا كه پيدا شود به شكل عجيب

غول ناخوانده اي به اسم رقيب !

چون شود چرخه بلا كامل

پسر بينوا شود خل و چل !

گرچه بيهوده مي كشند ستم

اين دو آخر نمي رسند به هم

گرچه تلخ است يا كه غمگين است

 آخرعشق سنتي اين است !!!!!!

 

 

اس ام اس هاي عاشقانه(قسمت ششم )

*** روزی سپری شد به امیدی که شب آید

شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن من دیوانه مبادا

در حسرت دیدار تو جانم به لب آید

***غم اگر اسیرم کند

غصه اگر پیرم کند

دست بزرگ آسمون

اگر زمین گیرم کند

بازم میگم: عاشقتم !!

*** نگاه آشنا بر یاس کردم

تو را در برگ گل احساس کردم

خلاصه در کلاس ناز چشمت

واحد عاشقی را پاس کردم !!!

*** قسم به عشقمون قسم، همش برات دلواپسم

قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم !

راستی چی شد اینجوری شد ؟ اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست ، تا کم شه از جرم خودم !!

*** ای معنی انتظار یک لحظه بایست

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و یک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟ !

*** قصه عشق من و تو ، به قشنگی خیاله

من و تو ، ماهی و آبیم که جداییمون محاله !

***از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم: نازنینم یا تو مرگ !

 

اس ام اس سرکاری (قسمت هفتم)

* اگه از من برسند که بهترین و زیباترین و محبوبترین و عاقلترین آدم دنیا کیه؟ انگشتمو به طرف تو دراز می کنم و می گم : ................................................................ این که نیست !!!

* عزیزم بوسم میدی ............... خوشگلم بوسم میدی ............. قربونت برم ، بوسم میدی ............ بوسم میدی ..............................................................  بابا بوی سم میدی ............. مگه سم پاشی کردی ؟!!!

* به اشتیاق اولین دانه برف و به تحمل آخرین برگ پاییز ، به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان در شب قسم می خورم که ............................................................................. سر کاری !!

* هه هه هه ...... هه هه هه ...... ببخشید یه لحظه تو رو توی ذهنم تجسم کردم ، نتونستم جلوی خنده مو بگیرم !!!

* .

.

.

.

.

من که با تو تعارف ندارم اگه کاری داشتم همون بالا می نوشتم دیگه !!

* شنیدم خدا داره دنبال مهربونترین فرشته اش می گرده ... نگران شدم ، اس ام اس زدم بگم: .......................... دهن لق ! یه وقت منو لو ندیا !!

* ای اس ام اس برو پیش اونی که بهش فکر می کنم ................................................................ یکی بزن تو سرش و برگرد بیا دو تایی با هم بخندیم !!!

اس ام اس های عارفانه ( قسمت هفتم )

همیشه قبرستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز.

**********

تا توانی در جهان همراه اهل درد باش

یا نبر نامی ز مردی ، یا حقیقت مرد باش

**********

اگه زندگی قشنگ بود ، وقتی پا به این دنیا می گذاشتیم گریه نمی کردیم !

**********

با آنکه تو را گرم کند ، سرد مباش

با آنکه تو را شفا دهد ، درد مباش

چیزی به جهان بهتر از جوانمردی نیست

رسوای زمانه باش و نامرد مباش

**********

هر بامداد آهویی از خواب برمی خیزد و می داند که از تندترین شیرها باید تندتر بدود وگرنه کشته می شود ، هر بامداد شیری از خواب بر می خیزد و میداند که از تندترین آهوها باید تندتر بدود وگرنه از گرسنگی می میرد. فرقی ندارد آهو یا شیر ! هر بامداد آماده دویدن باش !

**********

در دنیا به هیچ کس دل نبند ، چون دنیا آنقدر کوچیکه که جایی برای قرار گرفتن دو دل در کنار هم وجود ندارد ، اگر دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون دنیا آنقدر بزرگه که دیگه هیچ وقت پیداش نمی کنی !

**********

همیشه با به دست آوردن کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتها لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی .

**********

وقتی دهکده ای می سوزد دورش را همه می بینند ولی وقتی دلی می سوزد حتی شعله اش  را هم کسی نمی بیند.

**********

هر وقت دلی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب ، و هر وقت دلی رو به دست آوردی یه میخ از دیوار در بیار ، اما بدون جای میخ ها واسه همیشه می مونه !

**********

 

دل

من که گفتم: این بهار افسردنیست

من که گفتم: این پرستو مردنیست

من که گفتم: ای دل بی بند و بار !

عشق یعنی درد،یعنی انتظار

عشق خونت را دواتت می کند

شاه باشی، عشق ماتت می کند

وای ! عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل !!

تا که بودیمُ نبود هیچ کسی

 کشت ما را غم بی هم نفسی

 تا که خفتیم همه بیدار شدند

 تا که مردیم همگی یار شدند

 قدر آن شیشه بدانید که هست

 نه در آن موقع که افتاد و شکست !!

عاشقی درمان ندارد صحبت از درمان نکن

 لیلی اش وجدان ندارد صحبت از وجدان نکن