مادر

وقتی این داستانو خوندم خیلی خیلی احساسم یه مادرم بیشتر شد.

تقدیم به همه مادران:

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود.

تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا

به اندازهء کافی نداشتیم.

روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم.

مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به

درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم."

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم.

مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به

نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.

مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی

داشته باشم.

یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.

به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی

را جلوی من گذاشت.

شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود

جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.

ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.

امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من

ماهی دوست ندارم؟"

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه
در

بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم.

مادرم به بازار رفت و با لباس ‎فروشی به توافق رسید که

قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها

بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

 شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید.

مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم.

از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم

و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند.

ندا در دادم که،

"مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه

کارها را بگذار برای فردا صبح."

لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم."

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.

اصرار کردم که مادرم با من بیاید.

من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.

موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.

در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.

از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم.

مادرم مرا در بغل گرفته بود و می گفت: 

"نوش جان، گوارای وجود"

نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛

فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم،

"مادر بنوش."

 گفت: 

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم."

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛

بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت.

می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار

شد و ما اکثراً گرسنه بودیم.

عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل مابود.

غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.

وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود،

به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما

رسیدگی نماید، چرا که مادرم هنوز جوان بود.

امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..."

و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم.

بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند

و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید.

سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در

منازل مراجعه کند.

پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان

می‏انداخت و می‏فروخت.

وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند، که دیگر وظیفهء من بداند

که تأمین معاش کنم، قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم."

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم.

یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به

معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی

کرده است.

در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر

خوشبختی بود.

به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که

بیاید و با من زندگی کند، امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا

قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان

ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد.

امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری

فاصله بود.

همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری

افتاده است.

وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد.

درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند.

سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.

اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم."

و این هشتمین و آخرين دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز

برنگشود. 

جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

مادر

یه روزی یه بچه کوچولو می خواست به دنیا بیاد.

خیلی ناراحت بود رفت پیش خدا و بهش گفت:

خدای مهربون مگه من کاره بدی انجام دادم یا اشتباهی مرتکب شدم،

چرا میخوای منو از خودت دور کنی؟

من نمیتونم تو اون دنیا بدون مهربونی های تو زنده بمونم.

خدا جواب داد:

من همیشه پیش تو هستم

هیچوقت تنهات نمیزارم

اونجا هم که میخوای بری یه فرشته برات میفرستم تا همیشه

مواظب تو باشه من عشقم به تو رو تو روح اون میدمم،

اون همیشه پیش توی و عاشقانه دوست داره.

بچه گفت: خدای مهربون من اگه خواستم اونو صدا کنم چی باید بهش بگم؟

گفت: بهش بگو مادر.

نسخه داروخانه

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به

سيانور احتياج داره!

داروسازه ميگه: واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟

خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.

چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه:

خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد

و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از

دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر

 از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته

باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.

بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون

يه عكس مياره بيرون؛

عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران

داشتند شام مي‌خوردند.

داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه:

خُب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟



نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه خود را نشان دهيد!

 

حكايتي جالب در مورد خانومها!

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم

زمزمه ميكرد .

نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و

گفت :

- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟

 ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و

در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه

مي گفت :

 چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد  سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :

- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي

بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!

از جانب خداى متعال ندا آمد كه :

- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم

و مى توانم خواهش تو را بر آورده كنم ، اما  هيچ ميدانى انجام

تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس

آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد

بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ،

اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟

مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :

 - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم !

ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟

ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟

اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :

- اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا

چهار باندى ؟؟!!

خيانت

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.

اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد.

هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و

مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک

به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟

پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده.

هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،

مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.

یک دایره کامل.

پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.

رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه

گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود

را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع

گمشده رسید، به او گفت:شما قطعه گمشده من را ندیدید؟

قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.

- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.

- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما

و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.

قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل

فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای

خالی مربع در آمدم .

ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.

من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای

خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و

خوشحال راه افتاد.

حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود

خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و

با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.

بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود

و گیر نکرده بود.

قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.

دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و

توانست از گودال بیرون بیاید.

دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد.

دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.

کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

 

نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید.



یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به

سمت سلف قدم می زدند…

یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش

میدن و جن چراغ ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه:

«اول من، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم،

سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا

نداشته باشم»…

پوووف! منشی ناپدید میشه…

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه:

«حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم

بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم

و تمام عمرم حال کنم»…

پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه:

«من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!


نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

 

کیسه گندم

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها

ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با

هم نصف می كردند .

یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌

(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم

و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه

به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :

‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان

گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به

انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان

همیشه با یكدیگر مساوی است .

تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند .

آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب

بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند .

بنده خدا

کودک با پاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...

زنی در حال عبور او را دید.

او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:

مواظب خودت باش.

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

نه، من فقط یکی از بندههای خدا هستم.

کودک گفت:

"می دانستم با او نسبتی دارید"

دیدم به خواب حافظ

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ ، توى صف اتوبوس

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم 
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم 
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى 
گفتم: چگونه ‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى 
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى 
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟  
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى 
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز  
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز 
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده 
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده 
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ 
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ 
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏ 
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏ 
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره 
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل  
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل 
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها 
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا  
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى  
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى 
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى 
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره 
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏ 
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد 
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى 
گفتا که: ادکلن شد در شیشه ‏هاى رنگى‏ 
گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى 
گفت: آن چه بود از دم، گشته چلوکبابى

 

ملاقات با خدا

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت،

پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود.

 فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت،

با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد

و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! »

پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت.

با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید.

 وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و

او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.

مرد فقیر به امیلی گفت:

« خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.

آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:

« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:

« بسیار خوب خانم، متشکرم»

و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند،

امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد.

به سرعت دنبال آنها دوید:

« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. »

وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید،

سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد

چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی

از خدا نداشت.

همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.

نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،


از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم


با عشق، خدا . . .

 

پول

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند،

یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید:

چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما

خواهم داد، ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم.

و سپس در برابر نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و

باز پرسید: چه کسی هنوزمایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز دستهای حاضرین بالا رفت.

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند باز آن

را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روز زمین کشید.

بعد اسکناس را برداشت و پرسید:

خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

و باز دست همه بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس

آوردم از ارزش اسکناس چيزی کم نشد و همه شما خواهان آن

هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است،

ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که

رو به رو میشویم مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس

میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم.

ولی اينگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده

است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای 

افرادي که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.

کفش های طلائی

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای

خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد.

من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که

خریده بودم در صف صندوق ایستاده بودم.

 جلوی من دو بچه پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند

پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره شده بود و

چند اسکناس را در دستهایش می فشرد.

لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت، ولی

یک جفت کفش نو در دست داشت وقتی به صندوق رسیدیم،

دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار

مي كرد كه انگار گنجينه اي پر ارزش را در دست دارد صندوقدار

قيمت كفشها را گفت:" 6 دلار "

پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد،

 3 دلار و 15 سنت.

 بعد رو كرد به خواهرش و گفت: "فكر مي كنم بايد كفشها رو

بگذاري سر جايش."

دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت:

" نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ "

پسرك جواب داد: " گريه نكن شايد فردا بتوانيم پول كفشها را

دربياوريم."

من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از كيفم بيرون آوردم

و به صندوقدار دادم.

دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت:

" متشكرم خانم ......... متشكرم خانم......... "

به طرفش خم شدم و پرسيدم:

" منظورت چي بود كه گفتي پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ "

پسرك جواب داد:" مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه

قبل از عيد كريسمس به بهشت بره. "

دخترك ادامه داد:" معلم ديني ما گفته كه رنگ خيابانها بهشت طلائي

است. به نظر شما اگر مامان با اين كفش هاي طلائي تو خيابانهاي

بهشت قدم بزنه خوشگل نميشه؟"

چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه

مي كردم گفتم:" چرا عزيزم حق با تو است، مطمئنم كه مامان

شما با اين كفش ها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه."

پسرک و خدمتکار

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود،

پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.

خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟

خدمتكار گفت: ۵٠ سنت

پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد .

بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟

خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون

قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند،

با بي‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت

پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يك بستنی بياوريد.

خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت.

پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به

صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت.

هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت.

پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام

گذاشته بود!

 

مزرعه سیب زمینی

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست

مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي

بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست

سيب زميني بكارم من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم،

چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.

من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام

مشكلات من حل مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي

مزرعه را براي من شخم مي زدي.


دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد:

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.


۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند ,

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند.

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه:

 چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هايت را بكار، اين بهترين

كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.

کلبه

تنها نجات يافته كشتي، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده،

افتاده بود.

او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا

مي نشست.

سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را

از خطرات مصون بدارد و در آن  بياسايد.

اما هنگامي كه در اولين شب آرامش درجستجوي غذا بود، از دور

ديد كه کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان

مي رود.

بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:

« خدايــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد

از خواب پريد. یک کشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.

نجات دهندگان مي گفتند:

"خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم"

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان
شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت،
خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد.
 به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و
سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،
خدا سکوتش را شکست و گفت:
" عزیزم اما یک روز دیگر هم گذشت تمام روز را به بد و بیراه و جار و
جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز
را زندگی کن"
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت :" آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار
سال زیسته و آن که امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش
نمی آید "
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و
زندگی کن".
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی
از لای دستانش بریزد .قدری ایستاد...
پیش خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی
چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید
می تواند تا ته دنیا بدود .می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید
بگذارد می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی
را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید
کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی
 که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و
سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!