شعر شب

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
                           * * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
                            * * *
نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
                           * * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من
                           * * *
نبسته ام به کس  دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من

 

فقط برای تو که خیلی برام عزیزی

عاشقم من عاشقی بیقرارم

                   کس ندارد خبر از دل زارم

                                       آرزویی جز تو در سر ندارم

من به لبخندی

            از تو خرسندم

مهر تو ای مه آرزومندم          بر تو پای بندم

                                                      از تو وفا خواهم

                                                                 من زخدا خواهم

                                                                            تا به رهت بازم

                                                                                          جان

              تا به تو پیوستم 

                             از همه گسستم

                                       بر تو بنا سازم

                                                     جان  

مواظب فزصتهایی که زندگی بهت میده باش

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..


زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

زندگی-شیرینی تلخی

روزهاي يكي پس از ديگري مي گذرند و اين منم كه قافله عمر را از گذرگاه خيال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق مي زنم و گاه اشك در چشمانم حلقه مي زند و گاه لبريز از شوق مي گردم.

زندگي آميزه اي است از تلخ و شيرين تا نداني شوري چيست و تا زخم روزگار را روي بدن و انديشه ات حس نكني هرگز شيريني موفقيت را درك نخواهي كرد.

موفقيت يعني جهش و جهش زماني است كه تو از حقيقت به اوج مي رسي و اين لحظه اي است كه درد را با آغوش باز حس كرده اي و حال مفهوم حلاوت را درك مي كني.

هر بهار را خزاني و هر خزاني را بهاري است و بهار بي معنا مي بود اگر خزاني وجود نمي داشت.

آري زندگي همچون فصول سال است، هر فصل رنگي تازه به خود مي گيرد و هر فصل زيبايي خاص خود را دارد و اين منم كه غم هاي زندگي ام را هم دوست دارم و وقتي خاطرات گذشته را مرور مي كنم سختي هايش را بار ديگر در مي نوردم و خودم را مي بينم كه كوه مشكلات را پشت سر نهاده ام. شوقي مضاعف در وجودم حس مي كنم و مي پذيرم كه زندگي با غم و اندوهش باز هم زيباست.

 

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست

گر بيفروزيش

رقص شعله اش در هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

 


نکته های زندگی

این کتاب رو حتما بخونید خیلی باحاله دانلود کنید

اونایی که برای اثبات وجودشون دنبال مدرک میگردن نخونن!!!!!!

یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت:"ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"

روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند."

خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:"تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی."    روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید :"آره خوبه" روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی  باید این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه  نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم  وقتی تو را خوردم می فهمی  که من شیر هستم."

روباه وقتی این قضیه را می بینه  با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد."  شیر در جواب می گوید :"آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که  برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ."

عشقولانه

-فاجعه بزرگ زندگی در هلاک انسان نیست در دست شستن از عشق است

-خوشحال باش که زنده ای چون فرصت داری محبت کنی و عشق بورزی

-وقتی چیزی جز عشق برایت نمانده تازه در میابی که چقدر بی نیازی

-بهای عشق چیست جز عشق

-عشق ورزیدن را فقط با عشق ورزیدن میتوان آموخت

-عشق آتشی می افروزد که تنفر نمیتواند خاموش کند

-تفاوت انسان قبل از عاشق شدن و بعد از عاشق شدن همانند چراغ خاموش با چراغ روشن است

-عشق چیزی نیست که احساس کنی بلکه کاری است انجام دادنی

-بهترین راه شناختن خدا عشق ورزیدن به چیز های بسیار است

-جهنم یعنی عاشق نبودن

روز مادر رو به همه مادرا تبریک  میگم الهی

 

                                   که همیشه زنده باشن

شعر شب

 

 

امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب ازاون شباس که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این قریبه ها دردم رو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخ بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

چه فایده داره این انتهای طاقته

از این همه در به دری به لب رسیده جوون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من

 

 

                                                                                                                               اگه شعر شبونه داری بفرست

یه حرف قشنگ!!!

تنها بنایی که هرچی بیشتر بلرزه محکمتر میشه دله با این حال خیلی مواظب دلاتون باشین

 

بزرگترین درس زندگیت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از خودم بگم .من تا امروز تو زندگیم این درسها رو یاد گرفتم

۱-هرکس تاوان انتخابهای خودشو میده و چیزی به نام تقدیر و سرنوشت وجود نداره.حال و آینده تو  نتیجه انتخابهاییست که انجام میدی پس توی انتخاب کردن هات دقت کن.

۲-همه کس و همه چیز رو دوست داشته باش ولی به هیچ چیزو هیچکس دل نبند

۳-کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

۴-برای اینکه چیزی رو به دست بیاری گاهی باید رهاش کنی

۵-

۶-

.

.

.

بزرگترین درسای زندگیت رو برام بفرست

امید

به دیگران امید هدیه کنیم

       مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت

هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.

اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد.

 

دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و

تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.

 

هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور

 که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر

خود تجسم کند به سر مي برد.

 

 پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق

هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و

رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........

 

در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا

را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي

مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.

 

روزها وهفته ها گذشت.........................

يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند

  پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت

 

مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود

پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد

 

مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه

کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.

مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.

 

موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

 

اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که

 پول قادر به خريد آن ها نيست.

 

 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته

باشي اما آسايش را هرگز****با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****

با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****و با پول ميتواني مقام داشته

باشي اما احترام را هرگز******************ضرب المثل چيني

 

 

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســـــت

 

کی زیبایی و زشتی رو میشناسه

     روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریای به هم رسیدند قرار گذاشتند که در دریا شنا کنند. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت. زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت، از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت. تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد، او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد.

عشق و دیوانگی

داستان عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها

و تباهی ها دورهم جمع شدند. خسته تر وکسل تر ازهمیشه. ناگهان ذکاوت

ایستاد وگفت: بیاید یک بازی کنیم. مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد

شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد که من چشم میگذارم وازآنجایی که هیچ کس

نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن.

همه رفتن تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخه ماه آویزان کرد.

خیانت در داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت درمیان ابرها پنهان شد.

هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیرسنگی پنهان می شوم اما به ته

دریا رفت. دیوانگی مشغول شمردن بود وهمه پنهان شده بودند جز((عشق))

که همواره مردد بود.نمی توانست تصمیم بگیرد.( البته جای تعجب هم نیست

چون همه می دانند که پنهان کردن عشق مشکل است ). درهمین هنگام

دیوانگی به پایان شماره ها رسید. وقتی که دیوانگی به 100 رسید، عشق

پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی داد زد که دارم میام و

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، زیرا تنبلی ، تنبلی اش شده بود جایی

پنهان شود. بعد لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزان شده بود. دروغ ته

دریاچه و هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد. بجز عشق که

از یافتن او نا امید شده بود. حسادت در گوشهای دیوانگی زمزمه کرد که

تو فقط باید عشق را پیدا کنی و اون پشت بوته گل رز است. دیوانگی هم

دیوانگی کرد وشاخه چنگک مانندی را از درختی کند وبا شدت و هیجان

زیاد اون رو در بوته گل رز فرو کرد ودوباره این کار را تکرار کرد تا

متوجه صدای ناله ای شد. عشق از پشت بوته رز بیرون اومد، در حالی

که با دستهایش صورت خود رو پوشانده بود. چون دیگر نمی توانست

جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی بسیار ناراحت شد و گفت :

وای من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو رو درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد

نمی توانی مرا درمان کنی.اما اگرمی خواهی کاری کنی،راهنمای من شو.

 

و اینگونه شد که از اون روزبه بعدعشق کورشد

و دیوانگی همراه و راهنمای عشق شد.