پروژه دانشجویی!!!

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود

نجس ترین چیزها.....

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین

کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود

را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم

گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.

شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را

پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد، از کوه پرت

شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش 

می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه

جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب

و بد زندگییش به یادش امد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان

آسمان و زمین معلق ماند.

در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن...

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:

چه می خواهی.

- ای خدا نجاتم بده

- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم

- اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت....

ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا

کردند.بدنش از طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته

بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برمي گشت خانه،

سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي

برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت: من اومدم

کمکتون کنم.

زن گفت: صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد،

اين واقعا لطف شماست .

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست

و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم

در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک

کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين

کار رو بکني.نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره

و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين

زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه

و از خستگي روي پا بند نبود.

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست،واحتمالا هيچ گاه

هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در

بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو

باقي گذاشته بود.

وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش

جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يک نفر هم به من

کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين

کار رو بکني.نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در

حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت:

دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...

سد

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده

قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در

جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار

تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين

چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد

بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ،

نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود

تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ،

كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا

كرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان

باشد.

خدا

روزی یک مسافر که سوار تاکسی شده بود دید که راننده موقع

پیاده شدن یکی از مسافران، وقتی که پیرمرد مسافر از ماشین

پیاده شد گفت: به امان خدا.

راننده بعد از حرکت در جواب گفت: کدوم خدا؟ خدایی که نه

می تونه حرف بزنه نه دیده میشه که خدا نیست!

مسافر گفت: پس قرآن چیه؟

راننده گفت: کدوم قرآن وقتی که خودشونم میگن باید اونو تفسیر

کرد تا فهمیدچی میگه؟ اگه قرآن برای منه و به قول بعضیها خیلی

پیچیدست که هنوز کسی نتونسته ته اونو پیدا کنه پس تکلیف

کسانی مثل من چی میشه؟ اگه واقعا” خدایی وجود داشت باید

طوری تمام حرفاشو میزد که منم همه حرفاشو بفهمم. در غیر این

صورت حرف امثال شما غیر منطقیه و بهتر حرف نزنین!

مسافر چند لحظه ای به فکر فرو رفت که در همان لحظه مسافری

دیگر با پلاستیکی از دارو سوار شد…

معلوم بود که از مطب دکتر برمیگردد. ناگهان جرقه ای در ذهنش

زده شد.

خطاب به راننده گفت: پس حرف شما اینه که هر چیزی که شما

در موردش اطلاعاتی ندارید قبول نمیکنید و به خاطر پیچیدگی اون

به دنبال فهمیدن اون هم نمیرین و هرچند برای خوبی شما باشه

از اون استفاده نمیکنین؟ چون چیزی که با منطق شخص شما

جور در نیاد بده؟ پس یک سوال: شما از پزشکی چی میدونین؟

راننده جواب داد: من اگه میدونستم که دکتر میشدم نه راننده!

مسافر پرسید پس وقتی مریض میشین هیچ وقت دکتر نمیرین؟

راننده: چرا میرم!

مسافر: و دارویی که دکتر نسخه کنه مصرف میکنین؟

راننده: بله. این چه سوالیه؟

مسافر: ولی طبق منطق شما این کار غیر منطقیه! مگه شما

میفهمین که این داروها چطوری بیماری شما رو از بین میبرن؟

اگه جواب این سوال رو نمیدونین طبق حرف خودتون کار شما

غیر منطقی و اگر میدونین داروها چطور اثر میکنن چرا میرین دکتر؟

بحث به اینجا که رسید راننده ترمز زد و گفت: اینجا آخرشه از اینجا

جلوتر نمیرم پیاده شو!

خدا

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬

به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد

مسخره ميکرد.

شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت.

چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.

مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا

درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي

روي ديوار مشاهده کرد.

احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت.

از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن

کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

سکه

 در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از

دشمن را داشت.

فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دودل

بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد و یک سکه از جيب خود بيرون آورد،

رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز

مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم.

بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه

نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود.

سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله

کردند و پيروز شدند.

پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما

واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟

فرمانده با خونسردي گفت: بله !! و سکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه رو بود!!!

من با خدا غذا خوردم

 پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا

رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد.

به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و

نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد.

چند کوچه آن طرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در

حال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست.

پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک  هم احساس گرسنگي

ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به

پيرمرد تعارف کرد.

پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و

با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان

غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند.

وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد،

چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد

انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد.

وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد:

تا اين وقت شب کجا بودي؟

پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد:

پيش خدا!

پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد:

چرا اينقدر خوشحالي؟

پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک

با خدا غذا خوردم!

سنگتراش

 روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت

می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد.

در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال

خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند ا

ست! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها

فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم

شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام

می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد:

کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او

تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و

با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام ن

یرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت.

پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است،

و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل

داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن

صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره

سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و

احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و

سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

کوزه ناقص

کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب

مي آورد.

وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که

يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج

مي شد.

کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند

اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش

را درست انجام مي داد.

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به

کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد

نمي خورم »

کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در

مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن.

کوزه آنها را دید و از قشنگی آنها تعریف کرد وگفت:

حالا منظورت چیست؟

کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي .

ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و

آن را زيباتر کرده است .

کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام اين مدت که احساس

بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

راننده انيشتن

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده

مورد اطمينان اش كمك مي گرفت.

راننده وي علاوه بر رانندگي هميشه هم در طول سخنراني هاي

انيشتن حضور داشت.

يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود و احساس خستگي

ميکرد، راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او

جاي انيشتن سخنراني كند، سپس انيشتن بعنوان راننده او را به

خانه بازگرداند!

انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهها ي ديگر او

را نمي شناختند.

او قبول كرد، اما كمي ترديد داشت در مورد اينكه اگر پس از سخنراني

سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد.

به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، و تصور انيشتن درست

از آب در آمد.

دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن

سوالات خود كردند.

در اين حين راننده باهوش گفت:

"سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به

آنها پاسخ گويد"

سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات

پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.


سیگار و دعا

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»

ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم

وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»

کشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی

به مذهب است.»

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

ماکس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی.

بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار

کشیدنم می توانم دعا کنم ؟»

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»



لوچ

دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا

نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با

من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم

همه چيز را دوتا مي بيند!

ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار

مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من

هم چپ است؟! دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام..

اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي

شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را…!!!

داستان تاجر و ماهیگیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. یک قایق کوچک

ماهیگیری از کنارش رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا رو گرفتی؟

ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بفیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی

میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن.

خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری

 کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق

دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

تاجر: به حای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به

مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه

می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک

می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم

نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه, موقع مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو

به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک!

جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات

بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی...!!!

ماهیگیری

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم از من

خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری

به کانادابرویم

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است

تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم، بنابراین لطفا لباسهای

کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده

کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه

برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی

رنگم را هم بردار.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است

اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا

کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید

اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی

گرفته است یا نه؟

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس

آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتیهایی

که گفته بودم برایم نگذاشتی؟

جواب زن خیلی جالب بود

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت

گذاشته بودم.

نتیجه گیری: مردها هرچه قدر زرنگ باشند، زنها زرنگترند.

 

شیطان ونمازگذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه نزدیک مسجد، مرد زمین

خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به

خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.

نزدیک مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد. او دوباره بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و

نامش را پرسید.

مرد چراغ به دست پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد

دو بار به زمین افتادید.از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان راروشن

کنم.))

مرد از او بطور فراوان تشکر کرد وهر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه دادند.

همین که به مسجد رسیدند،مرد از مرد چراغ بدست در خواست کرد

تا به مسجد وارد شود و بااو نماز بخواند.

مرد چراغ به دست از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد.

مرد درخواستش را دوباره تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید.

مرد  سوال کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد جراغ به دست پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان گفت:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین

خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیزکردید

و به روباره به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.

من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما

را تشویق به ماندن درخانه نکرد، بلکه دوباره به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه

خدا گناهان افراد شهرتان را هم ببخشد.

بنابراین، من از سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن شدم!

نتیجه داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا

هرگز نمی دانیدچقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

سختی های در حین تلاش به انجام کار خیردریافت کنید.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه.

 

کارنامه

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب

دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.

یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود:

«پدر».

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان

 لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با

دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویارویی

با مادر و تو را بگیرم.

من احساسات واقعی رو با (اس تاکی) پیدا کردم ،او واقعا معرکه

است ،اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر

تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش

و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات

نیست، پدر. اون حامله است !!!

( اس تا کی) به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.

اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون.

ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.

(اس تا کی)چشمان من رو بروی حقیقت باز کرد که ماریجوانا

واقعا به کسی صدمه نمی زنه . ما اون رو برای خودمون می کاریم،

و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای

تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خواهیم.

در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه،

و (اس تاکی) بهتره بشه.

اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم

چطور از خودم مراقبت کنم.

یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی

 نوه های زیادت رو ببینی.

با عشق،

پسرت، John

صبر کنید اصل کاری پاورقی نامه است :

پاورقی:

پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست،من بالا هستم تو

خونه ( تامی) ،فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که در دنیای

چیزهای بدتری هم هست نسبت به کار نامه مدرسه که روی میزمه،

دوست دارم!

هروقت برای امدن به خونه امن بود ،بهم یه زنگ بزن!!!!!!!

داستان آهنگر

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به

خدا عشق می ورزید.

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند

دوست داشته باشی؟

آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:

وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در

کوره قرار می دهم.

سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل

دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله

 مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند

دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.