سیب زمینی

پیرمردی تنها دریکی از شهرهای ژاپن زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی

 بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی

 بکارم، من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه

 زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر

شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد، من می دانم که

اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.


                                                                 دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را از پسرش دریافت کرد:

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا 12 نفر از ماموران و افسران پلیس محلی آمدند و تمام مزرعه

را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده تلگراف دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که:

چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این بهترین

کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام

کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهیدمانع ذهن است . نه اینکه شما یا

یک فرد کجا هستید.

تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون

می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد،

کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…

از جدول کنار خیابون رفت بالا…

نزدیک بود که چپ کنه…

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر

رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو

 به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت

این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که

یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین

روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها

به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال

جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو

قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست

و شما به زودی خواهید مُرد.

دو قورباغه،این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند

تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند

که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها

شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت

شد و مُرد.

قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش

می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر

فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال

خارج شد.

وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای

ما را نمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر

می کرده که دیگران او را تشویق می کنند...!!!

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی

می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده

بود: نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز

باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید .

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر

عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن

پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم .

تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش

نشان داد .

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری

روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند....

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا اینکه

 نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود :

نامه ای به خدا!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند .

مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم ، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .

با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را

با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند....؟!!!!

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد

و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او

 گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

 پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه

 را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد

شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!!

 

معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت

مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج

برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:  فقط معجزه می تواند پسرمان را

نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار!!

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش

به مشتریان گرم بود.

او پایش را به زمین کوبید تا شاید کسی متوجه حضور او شود اما کسی توجه

نکرد ، دوباره بلند سرفه کرد اما این بار هم کسی توجه نکرد.

بالاخره سارا حوصله اش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه

میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه

ِو بابام پول ندارد. این همه پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت،

ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.

بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم،

فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشه.

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک معجزه

واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!!!!!  که آن هم قبلاً پرداخت شده!!!!!

پايان نامه خرگوش

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در

همين حين، يک روباه او را ديد.

 روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب

مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

 خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من

بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از

 لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

 گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره،

 کار مي کنم.

 گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

 بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و

 استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.

نتيجه:

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد.

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

اجبار

دختر به پدر گفت:"من نمی توانم"

پدرش گفت:" تو غلط می کنی نمی توانی؟

دخترگفت: اگراین بارشانس نیاوردم چی؟

اگرمن رفتم کی ازسمانه مواظبت کند؟ 

 پدرش گفت :"این دیگه به تو ربطی ندارد.

این فضولی ها به تو نیامده هر کاری که بهت میگم انجام بده."

دختر گفت:"پدر خواهش میکنم این کار را با من نکن من نمی توانم"

پدرش گفت: " من نمی دانم یا میروی یا من سمانه را به محمود می دهم

تا ببرد بفروشتش تو که نمی خواهی سمانه را به محمود بدهم .

باید مواد تهیه شود "

-نه پدر، نه این کار را نکن!

پدرش کمی فکر کرد و بعد گفت: "خوب باشد. اشکال ندارد .

ولی قبول کن امشب چند سوژه خوب را از دست دادم"   

 به نظر لیلا پدرش راضی شده بود.

پدرش به او نزدیک شد که یک مرتبه لیلا را به وسطِ خیابان پرت کرد.

صدای ترمز ماشین مدل بالا در صدای جیغ لیلا گم شد.

این بار لیلا شانس نیاورده بود،

ولی پدرش در این فکر بود چطور راننده را تیغ بزند...!

 

دست نوازش

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود               

خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند .

او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون  و  میز پر از

 غذا را نقاشی خواهند کرد .

ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد،

معلم شوکه شد .

او تصویر یک دست را کشیده بود. ولی این دست چه کسی بود ؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند .

یکی از بچه ها گفت : من فکر می کنم که این دست خداست

که به ما غذا می رساند.

یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد

و بوقلمون ها را پرورش می دهد.

هر کس نظری می داد تا اینکه معلم بالای سر داگلاس رفت و

از او پرسید: این دست چه کسی است؟

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد :

خانم معلم این دست شماست.

در این هنگام خانم معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و  مادر

خود را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا 

خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.

شما چه طور آیا تا حالا دست نوازش بر سر کودک یتیمی کشیده اید؟؟؟

واقعا چه دنیای زشتی داریم ...

علی(ع)

علی علیه السلام  و زیبائیها :

زیباترین ولادت : تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام : بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم : علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان : به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.

شهادت مولی الموحدین حیدر کرار فاتح خیبر حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام را به عموم شیعیان و دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

گناه

چه دلپذیر است

                    اینکه گناهانمان پیدا نیست

                                                    وگرنه مجبور بودیم

                                                                   هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

                          وباز دلپذیر و نیکوست

                                                    اینکه دروغ هایمان

                                                           شکلمان را دگرگون نمی کند

چون در این صورت

                            حتی یک لحظه هم همدیگررا بخاطر نمی آوردیم

   "خدای رحیم! تو را بخاطر اینهمه مهربانیت سپاس!"

یادداشتی از طرف خدا

به: شما
تاریخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم .


لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، برای رفعکردن آن تلاش نکن .

آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو !

وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال نکن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده..

وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟

شکر گزار باش .

در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی :

به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند.

 

شکایت

ز درد عشق تو با کس حکایتی که نکردم

چرا وفای تو کم شد ؟ شکایتی که نکردم . . . !

نگاهی کرد و ما را در به در کرد 

 یقین کرد عاشقم، بعدش سفر کرد

شکستی خورد و آمد تا بماند

ولی من رفته بودم ، او ضرر کرد . . .

میروم دیگر، شما یادم کنید

من که رفتم، این غزل ها را شما دفتر کنید

میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان

باز هم دل بستم و زخمی شدم ، باور کنید . . .

حبس زمین

خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن

به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن !

عشق و زمان

روزی روزگاری، جزیره ای بود که تمام احساسات در آنجا زندگی می کردند. شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق.  

یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد. بنابراین همگی             قایق هایی را ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق.

عشق تنها حسی بود که باقی ماند. عشق خواست تا آخرین لحظه ممکن مقاومت کند. وقتی جزیره تقریبا غرق شده بود، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد.

ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.

عشق گفت: می توانی من را هم با خود ببری؟

ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.

عشق تصمیم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.

-"غرور، لطفا کمکم کن"

غرور جواب داد:"عشق، من نمی توانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم آسیب برسانی"

غم نزدیک بود ، بنابراین عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بیایم"

غم جواب داد:" اه...عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم"

شادی هم از کنار عشق گذشت و بقدری شاد بود که حتی صدای در خواست عشق را نشنید.

 ناگهان صدایی به گوش رسید،" بیا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صدای یک پیر بود.

عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد نامش را بپرسد. وقتی به خشکی رسیدند، پیر راه خودش را در پیش گرفت.

عشق با علم به اینکه چه قدر مدیون پیری است -  از دانش  پرسید: "چه کسی نجاتم داد؟ "

دانش جواب داد:" زمان بود"

عشق پرسید:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد: " زیرا تنها زمان است که توانایی درک ارزش عشق راداراست"

خدا

شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا انجا زندگی میکندبرویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

دیگری گفت: موافقم . اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .

وقتی به قله رسیدند شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.

شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی  از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.او چه قدر متکبر است. اما دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کوه رسید هنگام طلوع بود و انوار خورشید – سنگ هایی را که شهسوار مومن با خود اورده بود روشن کرد. انها خالص ترین الماس ها بودند. چه قدر خوب است که بدانیم تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند.

دلیل عشق

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم، اما از اعماق قلبم دوستت دارم.

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی ،چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم.

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!! 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی، چون صدای تو گیراست، چون جذاب و دوست داشتنی هستی، چون باملاحظه و بافکر هستی، چون به من توجه و محبت می کنی، تو را به خاطر لبخندت دوست دارم، به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم!

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد.

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت.

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت، نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!! تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم،

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم،

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ نمی توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم. 

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم.

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم!!!

بن بست

 بن بست یعنی وقتی بگویی:
"هیچوقت از قلبم بیرون نمی روی"


بشنوی:
"نگران نباش قلبت هم با خودم بیرون میبرم"

وقتی عشق فرمان می دهد،

« محال» سر تسلیم فرود می آورد

                                  Vaghti eshgh farman midahad

                              (Mahal) sare tazim forood miavarad

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است ،

و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر است!

رها

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها   رها   رها من

به من هر آنچه او گفت

شده به سینه نزدیک

به من هر آنچه نزدیک

از آن جدا   جدا من!!!

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی 

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته اند             

در آسمان ابری 

 دلم گرفته ای دوست    

 هوای گریه با من

   

اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست

او جانشین تمام نداشته های من است...

فرشته فراموش کرد!!!

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم، اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا باز گردم بالهایم را اینجا می سپارم، این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی تپه ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمین من دامنگیر است.

فرشته گفت: باز میگردم، حتما باز میگردم.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود، اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد، و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت بر نگشت!!!

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه"

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه: آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه: چرا گريه مي كني؟

- اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم، تو مي رفتي و با آنجلی جولی مي اومدي. و باز هم اگه به آنجلی جولی "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي.

اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده!!!

دروغگوی حرفه ای

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم.

خدا را شکر ...

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.


I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me 

  **********

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street


**********

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

**********

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

**********

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard  

**********

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

**********

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

**********

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

**********

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

**********

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

**********

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

**********

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

**********

خدا را شكر...خدا را  شكر...خدا را  شكر


Thanks God Thanks God Thanks God

 

ٍٍسوال

خدا هيچوقت از تو سوال نمي کنه که چه نوع ماشيني رو روندي؟ اما حتما از تو خواهد پرسيد که چند نفر رو که وسيله نداشتند به مقصد رسوندي؟

اس ام اس

ـ اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.

ـ از تو سوالي دارم . تو كه در دلت قلبي دريايي داري . پس ديگر چه نياز به اشك دو چشمان من داري ؟

ـ عمر گل كوتاه ولي لبخند گل زيبا – دل خوشم من حتي ، به يك شاخه گل خشكيده تنها

ـ ديدن تو توي اوج پرواز قشنگه

لحظه اي كه شبنم روي لاله مي شينه قشنگه

پرواز با بالهاي بسته مگه مي شه

گريه بدون شانه هاي استوارت مگه مي شه