مادر
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانیت گفت:
- چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت :
- ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی،
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد
صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت
میز تلفنبا شمع نیمه سوخته یافت…
ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .
+ نوشته شده در ساعت 14:7 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.