دستها آلوده است ...
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید...
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده
و کسی فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست ...
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست ؟
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؟
و زمانی شده است که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
+ نوشته شده در ساعت 9:30 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.