یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه من رو دادی نشونم
وقتی شب، شب سفر بود توی كوچههای وحشت
وقتی همسایه كسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم كشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب رو دریدی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا كه باشه هر جای دنیا كه باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظهها كه باشی
خاطرت باشه كه قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بیریای من بود
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوری برای من شده عادت
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.