روزهاي يكي پس از ديگري مي گذرند و اين منم كه قافله عمر را از گذرگاه خيال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق مي زنم و گاه اشك در چشمانم حلقه مي زند و گاه لبريز از شوق مي گردم.

زندگي آميزه اي است از تلخ و شيرين تا نداني شوري چيست و تا زخم روزگار را روي بدن و انديشه ات حس نكني هرگز شيريني موفقيت را درك نخواهي كرد.

موفقيت يعني جهش و جهش زماني است كه تو از حقيقت به اوج مي رسي و اين لحظه اي است كه درد را با آغوش باز حس كرده اي و حال مفهوم حلاوت را درك مي كني.

هر بهار را خزاني و هر خزاني را بهاري است و بهار بي معنا مي بود اگر خزاني وجود نمي داشت.

آري زندگي همچون فصول سال است، هر فصل رنگي تازه به خود مي گيرد و هر فصل زيبايي خاص خود را دارد و اين منم كه غم هاي زندگي ام را هم دوست دارم و وقتي خاطرات گذشته را مرور مي كنم سختي هايش را بار ديگر در مي نوردم و خودم را مي بينم كه كوه مشكلات را پشت سر نهاده ام. شوقي مضاعف در وجودم حس مي كنم و مي پذيرم كه زندگي با غم و اندوهش باز هم زيباست.

 

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست

گر بيفروزيش

رقص شعله اش در هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست