فرشته فراموش کرد!!!
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم، اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا باز گردم بالهایم را اینجا می سپارم، این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی تپه ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمین من دامنگیر است.
فرشته گفت: باز میگردم، حتما باز میگردم.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود، اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد، و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد.
نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت بر نگشت!!!
+ نوشته شده در ساعت 11:24 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.