خدا
شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا انجا زندگی میکندبرویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.
دیگری گفت: موافقم . اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسیدند شب شده بود.در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.او چه قدر متکبر است. اما دیگری به دستور عمل کرد.وقتی به دامنه کوه رسید هنگام طلوع بود و انوار خورشید – سنگ هایی را که شهسوار مومن با خود اورده بود روشن کرد. انها خالص ترین الماس ها بودند. چه قدر خوب است که بدانیم تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند.
+ نوشته شده در ساعت 15:56 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.