داستان آهنگر
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به
خدا عشق می ورزید.
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند
دوست داشته باشی؟
آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در
کوره قرار می دهم.
سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل
دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند
دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.
+ نوشته شده در ساعت 14:11 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.