لوچ
دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا
نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خدا چرا با
من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفريده ؟! دخترم
همه چيز را دوتا مي بيند!
ارباب گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار
مي کني! مگر کور بودي، نديدي که چشم دختر من
هم چپ است؟! دهقان گفت: چرا ارباب ديده ام..
اما.. چيزي که هست، دختر شما اين همه خوشبختي
شما را دوتا مي بيند..ولي دختر من اين همه بدبختي را…!!!
+ نوشته شده در ساعت 15:44 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.