کوزه ناقص
مي آورد.
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که
يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج
مي شد.
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند
اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش
را درست انجام مي داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به
کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد
نمي خورم »
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در
مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن.
کوزه آنها را دید و از قشنگی آنها تعریف کرد وگفت:
حالا منظورت چیست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي .
ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و
آن را زيباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام اين مدت که احساس
بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.