سکه
در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از
دشمن را داشت.
فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دودل
بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد و یک سکه از جيب خود بيرون آورد،
رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مياندازم، اگر رو بيايد پيروز
ميشويم و اگر پشت بيايد شکست ميخوريم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه
نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نيروي فوقالعادهاي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله
کردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما
واقعاً ميخواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت: بله !! و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود!!!
+ نوشته شده در ساعت 9:53 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.