روزی یک مسافر که سوار تاکسی شده بود دید که راننده موقع

پیاده شدن یکی از مسافران، وقتی که پیرمرد مسافر از ماشین

پیاده شد گفت: به امان خدا.

راننده بعد از حرکت در جواب گفت: کدوم خدا؟ خدایی که نه

می تونه حرف بزنه نه دیده میشه که خدا نیست!

مسافر گفت: پس قرآن چیه؟

راننده گفت: کدوم قرآن وقتی که خودشونم میگن باید اونو تفسیر

کرد تا فهمیدچی میگه؟ اگه قرآن برای منه و به قول بعضیها خیلی

پیچیدست که هنوز کسی نتونسته ته اونو پیدا کنه پس تکلیف

کسانی مثل من چی میشه؟ اگه واقعا” خدایی وجود داشت باید

طوری تمام حرفاشو میزد که منم همه حرفاشو بفهمم. در غیر این

صورت حرف امثال شما غیر منطقیه و بهتر حرف نزنین!

مسافر چند لحظه ای به فکر فرو رفت که در همان لحظه مسافری

دیگر با پلاستیکی از دارو سوار شد…

معلوم بود که از مطب دکتر برمیگردد. ناگهان جرقه ای در ذهنش

زده شد.

خطاب به راننده گفت: پس حرف شما اینه که هر چیزی که شما

در موردش اطلاعاتی ندارید قبول نمیکنید و به خاطر پیچیدگی اون

به دنبال فهمیدن اون هم نمیرین و هرچند برای خوبی شما باشه

از اون استفاده نمیکنین؟ چون چیزی که با منطق شخص شما

جور در نیاد بده؟ پس یک سوال: شما از پزشکی چی میدونین؟

راننده جواب داد: من اگه میدونستم که دکتر میشدم نه راننده!

مسافر پرسید پس وقتی مریض میشین هیچ وقت دکتر نمیرین؟

راننده: چرا میرم!

مسافر: و دارویی که دکتر نسخه کنه مصرف میکنین؟

راننده: بله. این چه سوالیه؟

مسافر: ولی طبق منطق شما این کار غیر منطقیه! مگه شما

میفهمین که این داروها چطوری بیماری شما رو از بین میبرن؟

اگه جواب این سوال رو نمیدونین طبق حرف خودتون کار شما

غیر منطقی و اگر میدونین داروها چطور اثر میکنن چرا میرین دکتر؟

بحث به اینجا که رسید راننده ترمز زد و گفت: اینجا آخرشه از اینجا

جلوتر نمیرم پیاده شو!