به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر سارا كوچولو نگذشته بود . سارا مدام اصرار
مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند سارا هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج
ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند .
اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سارا هيچ
نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش
هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،بالاخره پدر
و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
سارا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست .
اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند
مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .
آنها سارا كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت.
صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت :
ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
+ نوشته شده در ساعت 16:34 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.