کلبه
تنها نجات يافته كشتي، اكنون به ساحل اين جزيره دور افتاده،
افتاده بود.
او هر روز را به اميد كشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا
مي نشست.
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها كلبه اي ساخت تا خود را
از خطرات مصون بدارد و در آن بياسايد.
اما هنگامي كه در اولين شب آرامش درجستجوي غذا بود، از دور
ديد كه کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان
مي رود.
بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد:
« خدايــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد
از خواب پريد. یک کشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
نجات دهندگان مي گفتند:
"خدا خواست كه ما ديشب آن آتشي را كه روشن كرده بودي ببينيم"
+ نوشته شده در ساعت 13:46 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.