بنده خدا
کودک با پاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...
زنی در حال عبور او را دید.
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه، من فقط یکی از بندههای خدا هستم.
کودک گفت:
"می دانستم با او نسبتی دارید"
زنی در حال عبور او را دید.
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش.
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه، من فقط یکی از بندههای خدا هستم.
کودک گفت:
"می دانستم با او نسبتی دارید"
+ نوشته شده در ساعت 8:13 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.