مادر
یه روزی یه بچه کوچولو می خواست به دنیا بیاد.
خیلی ناراحت بود رفت پیش خدا و بهش گفت:
خدای مهربون مگه من کاره بدی انجام دادم یا اشتباهی مرتکب شدم،
چرا میخوای منو از خودت دور کنی؟
من نمیتونم تو اون دنیا بدون مهربونی های تو زنده بمونم.
خدا جواب داد:
من همیشه پیش تو هستم
هیچوقت تنهات نمیزارم
اونجا هم که میخوای بری یه فرشته برات میفرستم تا همیشه
خیلی ناراحت بود رفت پیش خدا و بهش گفت:
خدای مهربون مگه من کاره بدی انجام دادم یا اشتباهی مرتکب شدم،
چرا میخوای منو از خودت دور کنی؟
من نمیتونم تو اون دنیا بدون مهربونی های تو زنده بمونم.
خدا جواب داد:
من همیشه پیش تو هستم
هیچوقت تنهات نمیزارم
اونجا هم که میخوای بری یه فرشته برات میفرستم تا همیشه
مواظب تو باشه من عشقم به تو رو تو روح اون میدمم،
اون همیشه پیش توی و عاشقانه دوست داره.
بچه گفت: خدای مهربون من اگه خواستم اونو صدا کنم چی باید بهش بگم؟
گفت: بهش بگو مادر.
+ نوشته شده در ساعت 14:55 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.