دلقك
مردي نزد روانپزشك رفت و از غم بزرگي كه در دل داشت گفت.
دكتر گفت به فلان سيرك برو دلقكي دارد كه آنقدر مي خنداندت كه غمت از ياد مي رود.
مرد لبخند زد و گفت : من همان دلقكم.
+ نوشته شده در ساعت 15:6 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.