نشانی
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری گفت:
نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بر دارد از لانه نور
و از او پرسی
خانه دوست کجاست ؟...
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.