الهی ای يگانه گوهر پرستش.ای کاش در خلوت تاريک عصيان وجود ترا در کنار خويش احساس ميکردم و هم چو يوسف شادی ها را ميبردم و نور چراغت در دلم می تابيد..تا لطف تو کليد ابواب رحمتت ميشد..
ای بخشاينده خطا های عاصيان..و ای گشاينده در های مغفرت..شقايق های دلم از درد شرمندگی به کبودی ميگرايند..و در اين لحظات نرگس های فطرتم باز دلم را تصرف ميکند..و فرياد يارب يارب سر ميدهد..
الهی ای يگانه معبود من در انتهای کوچه های تشويش نفسم..به تماشای شاخه های وصال از باغ معرفت می نشينم..و نگاهم را به بلندای ملکوت ميدوزم..تا باده نوش چشمه جوشان عفوت قرار گيرم..
الهی در اين نيمه شب دل انگيز شوره زار نفسم را با اشک ديده ميشويم..و در ديار رحمتت قدم ميگذارم تا اسمانی ترين ترنم عشق را سر دهم..که اقاقياهای نفسم هميشه در باغ احساست شکوفا باشد..به اين اميد که ايينه دلم تنها نمايانگر مظهر تو باشد..و غير تو را از خود بزدايد..
پس ياری ام کن ای ياور بی ياران..
لحظه های خلوتم را با تو زيبا ميکنم با تو اری با تو دل را مثل فردا ميکنم..
ميروم تا انتهای کوچه تشويش خويش در حضورت بقچه های بغض را وا ميکنم
ميروم با افتاب از پشت پر چين کوير ان طرفتر از نگاه رود ماوی ميکنم
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.