باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق میکنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را بسر کردم تنها از دیار خود سفر کردم..!
دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است....!
دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سر گذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رآزم
گمشدم در قربت دریا بی نشان بی هم آوازم
میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا مینویسم اوج غم ها را
+ نوشته شده در ساعت 20:9 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.