شعر شب
امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب ازاون شباس که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این قریبه ها دردم رو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخ بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جوون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
اگه شعر شبونه داری بفرست
+ نوشته شده در ساعت 0:30 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.