هرگز این قصه ندانست کسی

آنشب آمد به سرای من آرام نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه ... این درد مرا می فرسود

او به دل عشق دگر می ورزید؟

گریه سر دادم در دامن او

هایهائیکه هنوز تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شده است...