یادگاری
گُفتمش: بی تو چه می باید کرد؟
عکس رخساره ماهش را داد
گفتمش: مونس شبهایم چه؟
رشته زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد به من
انتظار سر راهش را داد
+ نوشته شده در ساعت 16:17 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.