سیب
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره
از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما
سیب نداشت
+ نوشته شده در ساعت 17:22 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.