از پس شيشه عينك استاد

سرزنش وار به من مي نگرد

 باز در چهره من مي خواند

كه چه ها بر دل من مي گذرد

 مي كند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است، گناه

 واي اگر بر دل نو خواسته اي

لشكرعشق بتازد بيگاه !

 مي نشينم همه ساعت خاموش

با دل خويشتنم دنيائيست

 ساكتم گرچه به ظاهر اما

در دلم با غم توغوغائيست

 مبصر امروز چو اسمم را خواند

بي خبر داد كشيدم غائب !!

 رفقايم همگي خنديدند

كه جنون گشته به طفلك غالب !!

 بچه ها هيچ نمي دانستند

كه من آنجايم ودل جاي دگر

 دل آنهاست پي درس و كتاب

دل من در پي سوداي دگر

من به ياد و تو آن روز بهار

ياد آن روز كه بگذشت چو باد

 من به ياد و تو آن خاطره ها

ياد آن روز كه بگذشت چو باد