عشق سنتي
مثل سيگار و قرض و فالوده
تا جهان بوده عشق هم بوده !
ليك چون بوده قابل تفسير
كرده آداب آن به كل تغيير
آدم از دوره حجر كم كم
كرده بنياد عشق را محكم
تا كه در عصر سنتي به مرور
شده واقف زعشق و مستي و شور
پاره اي كارهاي نامعقول
هست در عشق سنتي معمول !
پسري آتشي مزاج اغلب
به لب چشمه، يا كه در مكتب !
دختري نودميده را ديده
دخترك هم به عشوه خنديده !
پسراز طبع پر تلاطم خويش
رفته گردو شكسته با دم خويش !
شده مانند: ويس يا وامق
نه كه يك دل، هزار دل عاشق !
ليك از آنجا كه چرخ مينايي
ندهد بي مگس به كس چايي !
اين وسط والدين آن دو جوان
مطلع مي شوند از جريان
غالبا خانواده دختر
مي نهد چوب لاي چرخ پسر !
يا كه پيدا شود به شكل عجيب
غول ناخوانده اي به اسم رقيب !
چون شود چرخه بلا كامل
پسر بينوا شود خل و چل !
گرچه بيهوده مي كشند ستم
اين دو آخر نمي رسند به هم
گرچه تلخ است يا كه غمگين است
آخرعشق سنتي اين است !!!!!!
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.