آينه
- تو كي هستي ؟ چي مي خواي ؟ چرا دست از سرم بر نميداري ؟
بغض كرده بود ، آشفته و پريشان از اين سر اتاق به آن سر اتاق ميرفت ، مي خواست همه چيز را به هم بريزد.
درآينه به خودش نگاهي انداخت ، موهايش ژوليده و قيافه اش وحشتزده بود. به ناگاه شروع كرد همه چيز را به هم ريختن ، كاغذهايي را كه روي زمين پخش شده بود برداشت و پاره كرد. بعد روي زمين نشست و با صداي گرفته اي گفت:
خدايا ! من كيم ؟ چرا اينجام ؟ يه نفر نيست اينا رو به من بگه ؟
سپس چشم به آينه اي دوخت كه روي زمين افتاده بود و ناگهان با مشت روي آن كوبيد ، آينه تكه تكه شد و جيغ دختر جوان به آسمان رفت.
در همين هنگام در باز شد و مادر دختر در حالي كه وارد اتاق ميشد، با ديدن دست خوني دخترش، محكم زد توي صورت خودش و گفت:
خدا منو بكشه از دست تو راحت بشم ، با اين تمرين بازيگري كردنت !!!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت 9:59 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.