-          تو كي هستي ؟ چي مي خواي ؟ چرا دست از سرم بر نميداري ؟

بغض كرده بود ، آشفته و پريشان از اين سر اتاق به آن سر اتاق ميرفت ، مي خواست همه چيز را به هم بريزد.

درآينه به خودش نگاهي انداخت ، موهايش ژوليده و قيافه اش وحشتزده  بود. به ناگاه شروع كرد همه چيز را به هم ريختن ، كاغذهايي را كه روي زمين پخش شده بود برداشت و پاره كرد. بعد روي زمين نشست و با صداي گرفته اي گفت:

خدايا ! من كيم ؟ چرا اينجام ؟ يه نفر نيست اينا رو به من بگه ؟

سپس چشم به آينه اي دوخت كه روي زمين افتاده بود و ناگهان با مشت روي آن كوبيد ، آينه تكه تكه شد  و جيغ دختر جوان به آسمان رفت.

 در همين هنگام در باز شد و مادر دختر در حالي كه وارد اتاق ميشد، با ديدن دست خوني دخترش، محكم زد توي صورت خودش و گفت:

خدا منو بكشه از دست تو راحت بشم ، با اين تمرين بازيگري كردنت !!!!!!!!!