امتحان
هوا انقدر خوب و بهاري بود كه تمام پرنده ها جشن آواز گرفته بودند.
چشمم به صفحه كتاب، اما حواسم به صداي گريه اون دختر بود. پسره هم كه انگار ول كن قضيه نبود.
باورم نمي شد پسره انگار خل شده بود، توي روز روشن، جلوي چشم اين همه آدم، تو پارك دست دختره رو گرفته بود و مي خواست به زور با خودش ببره.
هيچكس هم جرات جلو رفتن نداشت. دختر بيچاره تقريبا روي زمين افتاده بود و پسر بي اعتنا به اطراف فقط فحش مي داد و دختر را تهديد مي كرد. صحنه عجيبي بود هميشه اينطور مواقع يكي يك كاري مي كرد، اما انگار از ترس چاقوي ضامن دار همه ميخكوب شده بودند.
از جايم بلند شدم، اعصابم از صداي مداوم تهديد هاي پسر و زاري و التماس دختره حسابي به هم ريخته بود. لحظه حساسي بود، بايد يك كاري مي كردم.
عاقلانه ترين كار آماده شدن براي امتحان فردا بود، پس تصميم خودم رو گرفتم.
ويدئو را خاموش كردم و مشغول مطالعه شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.