آرزو
-من از طرف خدا اومدم. من اومدم تا یکی از آرزو های تو را بر آورده کنم.
زن می توانست یک آرزو کند. آرزو کرد که به آرزوی دوران کودکیش برسد، ولی همانطور مانده بود.
یادش آمد که در کودکی اش آرزو داشت که بزرگ شود!!!
+ نوشته شده در ساعت 9:41 توسط آشنا
|
تو این وبلاگ سعی شده داستانهای کوتاه اما آموزنده ای رو براتون بزاریم تا در موقع لزوم بتونید ازش استفاده کنید. شما می تونید اگه داستانی داشته باشید که اینجا نباشه اونو واسه ما بفرستید تا به اسم خودتون آپ کنیم. قبلا از نظرای قشنگتون تشکر می کنیم.